تو را من چشم در راهم

KAVIRE_DEL1364
تو در عشق و مستی
جفاکار و ذليل و خود پرستی
ندانستم که در هر یاد و هر نام
رياکاری و دور از رب پرستی
رسيدم مقصد و ديدم که آن وقت
به دامان کس ديگر نشستی .
![]() |
|
به نام او , به یاد او و
به نام او , به یاد او و برای او |



ای که بی تو خودمو تک وتنها میبینم هرجا که پا میذارم تو رو اونجا میبینم








![]() |









من همیشه قصه یی عشقو می گم ولی تنها یارم این ساز منه . عمور عاشق بودنم چقدر کمه آخرش آخر آواز منه. |
|
عشق .....وباید عاشق بود. |
|
عشق .......وباید عاشق بود.
اگر قلبتان را با افسوسهای گذشته ونگرانیهای فردا انباشته سازید دیگر امروزی برای شکرگذاری برایتان باقی نمی ماند. عشق..............وباید عاشق بود. عشق تنها چیزی است که می تواند تقسیم شود بدون آنکه چیزی از آن کم شود. آدم کسی را که دوست. همیشه اذیت میکنه. اماخودش فکر میکنه که داره محبت می کنه.
|
|
|
|
|
اموخته ام ونیاموخته ام |
زندگی به من اموخت که چگونه گریه کنم. اما گریه به من نیاموختکه چگونه زندگی کنم. تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم تو نیز به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم.
|
|
همیشه درقلبم |
![]() |
|
روزگار غریبی است |
|
![]() |
من ندانم که هستم. اما می دانم که تو آن فرشتهء زیبایی هستی. ای غریبه دوستت دارم تاهمیشه |
تقدیم به همه دوستای عزیز. |
|
"به نام آ نکه در غم وغربت دلها را می دهد درس وعبرت.
دلم مهربان شدوخواب برچشمانم حرام. چه جوری می خوابد آنی که از دوستانش جداشد؟ نه به خدا من با ارادتم از شماجدانخواهم شد اما.............! تعجب می کنم از تقدیر این سرنوشت از آنهایی که دوستشان دارم جدا خواهم شد. پس سلام می فرستم برای شما! حن قلبی والمنام علی حرام من فارق الاصدقاءکیف ینام؟ لاوالله انا ما فارقتکم بءرادتی. ولاکن..............! تعجبتُ من تقدیر هذا الزمان. سئتفرق عن اللذین احبهم . فعلیکم منی السلام! نفرین به سفر. نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد. که هرچه کرد او کرد |
![]() |
|
|
|
"به نام اون مهربونی که منو دیونه ی تو کرده وتورو دیوونه دیگری" عاشق ومجنونت شدم. نخونده مهمونت شدم. کلی پریشونت شدم . اما.....! اما بازهم نیامدی!!!!!! |












.jpg)
وقتي تو نمي توني اونقدري كه محبوبت رو دوست داري بهش بگي پس بهتره كه به جنون برسي و لال بشي و فقط با نگاهت بهش بگي كه دوستش داري ...
اون وقته كه حس عشق رو تو دلت هميشه مثل يه داغ نگه مي داري...
عشق يعني اين ...
سوگند
سوگند به كتابهايي كه در قفسه ي كهنه ي كتابخانه ام به من نگاه مي كنند
سو گند به آخرين برگي كه از شاخه ي درخت انجير مي افتد
سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار به سوي تو پر مي كشند
به مرغهاي آسمان نيم نگاهي هم نمي اندازم
و جواب سلام آهوان منتظر را نمي دهم
به شرطي كه تو در كنارم باشي





|
دوستت دارم.... |
|
ده تا شاخه گل برات می فرستم نه تاش طبیعیه و یکیش مصنوعی و روی اون یه کارت می زنم میگم تا وقتی که آخرین گل پژمرده نشده من دوست دارم
تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سر بکنم نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم نمی تونم نمیتونم نمیتونم من تو رو رها کنم بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم |

کاش هیچکس تنها نبود
کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت
با صدایش آشنایم کرد و رفت
پشت پرچین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم
ما با داغ تو ای عشق به دنیا چه کنم
بهر هر درد دوائی است بجز داغ جوان
من به دردی که بر او نیست مدوا چه کنم

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،
وجودم از تمنای تو سرشار است ،
زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...
خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ...
رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛
همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛
همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛
همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛
همان جاها ، که پشت پرده شب ،
دختر خورشید فردا را می آرایند ؛
همین فردای افسون ریز رویایی ،
همین فردا که راه خواب من بسته ست ،
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است !
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست !
همین فردا ، همین فردا...
... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ،
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،
دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،
به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست !
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناریها سرود صبح می خوانند ...
... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه :
تو را ، از دور می بینم که می آیی ،
تو را از دور می بینم که می خندی ،
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،
... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد .
تو را در بازوان خویش خواهم دید !
سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت :
برایت شعر خواهم خواند ،
برایم شعر خواهی خواند ،
تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید !
و گر بختم کند یاری ،
در آغوش تو ...
... ای افسوس !
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز
زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است










عشق يعني رفتن راه وفا
عشق يعني پرواز در حال و هوا
عشق يعني جذب تو ترك جفا
عشق يعني چشم مست و بي ريا
عشق يعني سينه اي صاف از طلا
عشق يعني دو قلب از اوج نور
عشق يعني انتهاي يك غرور
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني بت پرستش يك خدا
ديدنت در اوج آنجا انتها
عشق يعني يك تخيل خواب ناز
عشق يعني با تو بودن يك نياز
عشق يعني لاله ها رنگ صفا
عشق يعني دوري و زجر و وفا
عشق يعني ديدن روياي تو
عشق يعني عشق و عشق و عشق تو







همه چیز تنها یک چیز است وهنگامی که آرزوی چیزی را داری
سراسر کیهان همدست می شود
تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.
ومن آرزو می کنم که همه به آرزوهاشون برسن.



ز حسرت دارم به روی ماهش
فشاندم از غم به خاک راهش
تا جان دارم من می سوزم
با غم فراق او می سازم
به یادت ای نگارم
به یادت ای نگارم
|
برای یگانه بودن دنیا را سرشار از خوبی ها می بینیم و هیچ گاه اسیر روزمرگی نخواهیم شد! چون در نگاه ما خورشید از غرب طلوع میکند!!!!
وصيت من
به نام خدا عمری است یادمان داده اید بر ذهنها ی مملو از عشق خنجر از پشت نزنیم.عمری است اموختیم که صفا را صداقت را در جویبار کلبه عشق بییابیم.شما از آغاز که به دنیا آمدیم خورشید را نشانمان دادیدتا مبادا کدورت شب را حس کنیم.آن هنگام که تازه بچه بودیم به ما امید وصل به بهار را اموختید٬و ما به امید بزرگی که خود هستیم.توانستیم عشق را به احساس گره بزنیم.و بزرگ شدیم ما به این امیدکه روزی قادریم عشق را حس کنیم و محبت را در دنیای بی محبتی تفسیر کنیم.عاطفه را در دنیای بی عاطفه گیها معنی دهیم.به زندگی دل بستیم ما چون یادمان دادید زندگی تا هست برای ما نشانی از مهر و وفاست چون به ما گفتید زندگی یعنی نثار دو عشق به دلهای عاشق زندگی یعنی دوباره خواندن افسانه لیلی و مجنون زنده کردن خاطره شیرین و فرهاد...حال ای عزیزان که تا این حد عشق را برایمان تفسیر کردید پس چرا میگویید عشق را در سینه پنهان کنید تا مبادا مهر ابتذال بر تو زنند.محبت را در دل جای نده تا مبادا گویند نجابتت در تو مرده.چرا پس از سالها طعم محبت میخواهید به دروغ بگوییم که عاشق نیستیم در حالی که عمری است درس عشق را فهمیدیم مگر در کودکی شما خورشید را بر ذهنهای ما گره نمی زدید تا ما درد شب را حس نکنیم پس چرا حالا عاطفه را در شب اسیر کرده اید . پس چرا محبت را در زیر فرسنگها خاک پنهان میکنید در حالی که محبت باید بر سر در همه خانه ها اذین ببندد.ای انسانها پس عاطفه را به چه می فروشید.ببین ای یار چه امد بر سر عشق ما.ما که تا دیروز افرینها به مجنون گفتیم که در داغ لیلی مرد ما که تا دیروز لیلی را ستودیم که عشق را زندانی کرد... پس چه شد ان همه رشادتان که عشق را به همه چیز فروختید چرا شقایق را زندانی کردید پس چراپرستو هارا واداشتید دیگر اوازه عشق سر ندهند.چگونه دراین نامردیهامن گریه نکنم چگونه در این بی وفا ییها ناله نزنم چگونه داغ جوجه پرستو را ببینم اما از نهان در سوگ پرستوی مادر گریه نکنم چگونه باید مثل شما زندگی کنم .چگونه پس از سالها عشق میخواهید بی وفایی یادمان دهید چگونه دل را باید اسیر زشتیها کرد در حالی که محبت منتظر است.بیا تا ابد من و تو در زمره دلهایمان جایی برای عاطفه بگذاریم .بیا زندگی را خر کنیم بگوییم زندگی زیباست در اوج بی محبتیها.اری بگذار بگوییم به دروغ زنذگی زیباست.یک توحم یک رویا و یا یک واقعییت پیچیده و یا یک انعکاس بی همتا برای منتظران افق.اری زندگی در کنار همه اینها زیباست بیا من و تو در افسانه همه بدیها و زشتیها باز هم بگوییم زندگی زیباست اما زندگی چه کرد جز اینکه با درد عشق ما را در غم گلهای سرخ شریک کرد جز اینکه لبان ترک بسته عاطفه را خشکاند جز انکه عشق را سوزاند اما خاکستر نکرد تا بیشتر زجرش دهد
دوستي از ديدگاه من كلمه مقدسي است . هر كس را كه دوست مي خوانيم يعني پرده افكار خويش و چه بسا قلب خويش را ساده و بي ريا با او قسمت مي كنيم . دوست يعني درختي براي گرفتن خستگي ... تا به حال فكر كرده اي كه چند تن از دوستان خود را سالهاست كه از ياد برده اي ؟ ... مي داني كه شكننده ترين روش براي خراب كردن يك دوستي بي اعتناييست ؟ اين يعني انكار خاطره .. انكار روزگاري كه لبخند زدي ... انكار روزي كه خستگي خود را زير سايه يك درخت مهربان گرفتي .. انكار محبت ... از آن روز كه مرا دوست خواندي ندانسته قلب اندوهناك خويش را به دستهاي قدرتمند تو سپردم تا به نسيم صبح تازگي بدهي نه به باد فراموشي ! نمي دانم مي داني چقدر در اين لحظه عزيز به تو نيازمندم ؟ شايد فكر نكرده باشي كه براي من گاهي هواي نفس كشيدن مي شوي ! اگر مي دانستي تا اين پايه بيرحمانه بي اعتنايي نمي كردي ... شايد فكر نكرده باشي كه « ميل به صميميت نشانه قوت است نه ضعف بلوغ است نه نياز عصبي ...» براي من همين كافيست كه پس از گذشت هزار سال نوري يك روز صداي تو را از كيلومترها آنطرفتر بشنوم كه سلام .... همين كه سلامتي براي من كافيست
خورشيد سادگي و مهر ! غروب نكن .. من به قدرت روح تو نيازمندم ... كاش مي شد عاشق يك دوست شد ! اما انگار دوست ، دوست است و معشوق ، معشوق ... پيام دوست مهر است ... محبت است .... لبخند است ... من مي خواهم تا ابد به رويم لبخند بزني .. عشق يك ستاره است كه به زودي رو به زوال خواهد رفت | ||

|
|
|
|
|
![]() |
وقتی چشمات ديگه اشكی برای ريختن نداشته با شه
وقتی ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشی ......
وقتی ديگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی
وقتی ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..
وقتی از درون تمام وجودت يخ بزنه ....
وقتی چشم از دنيا ببندی وآرزوی مرگ كنی...
وقتی احساس می كنی ديگه هيچ كس تو رو درك نمی كنه
وقتی احساس كنی تنها ترين تنهای دنيا هستی
ووقتی باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه
|
|
![]() |





پسری تنها
در دادگه عشق کنم از تو شکایت
گویم که کشت مرا دو چشمان قشنگت


اگه از من
تو بپرسی
رنگ عاشقی چه رنگه
من میگم رنگش سیاهه
اما باز واسم قشنگه
تو همونی
که میگفتی
همیشه پیشم میمونی
چرا قلبمو شکستی
چرا از من گریزونی
باور نداره قلبم
وقت وداع رسیده
انگار که قم آتشی
بر پیکرم کشیده
بر پیکرم کشیده
دونه دونه روی ناودون
قطره های سرد بارون
بی تو اما یه کویرم
تو نباشی من میمیرم
قطره قطره
چکه چکه
اشک آسمون میباره
گله دارم از خداوند
اگه باز تو رو نیاره
گله دارم از خداوند
اگه باز تو رو نیاره
دونه دونه
قطره قطره
چکه چکه
ذره ذره
دونه دونه
قطره قطره
چکه چکه
ذره ذره
توی خوابم
نمیدیدم
که یه روز از تو جداشم
چرا قسمت من این بود
که گرفتار تو باشم
نمیدونی
که جداییت
واسه من
معنی درده
خونه بی تو
مثل زندون
خونه بی تو
سرده سرده
باور نداره قلبم
وقت وداع رسیده
انگار که قم آتشی
بر پیکرم کشیده
بر پیکرم کشیده
دونه دونه روی ناودون
قطره های سرد بارون
بی تو اما یه کویرم
تو نباشی من میمیرم
قطره قطره
چکه چکه
اشک آسمون میباره
گله دارم از خداوند
اگه باز تو رو نیاره
گله دارم از خداوند
اگه باز تو رو نیاره
دونه دونه
قطره قطره
چکه چکه
ذره ذره
دونه دونه
قطره قطره
چکه چکه

تو در عشق و مستی
جفاکار و ذليل و خود پرستی
ندانستم که در هر یاد و هر نام
رياکاری و دور از رب پرستی
رسيدم مقصد و ديدم که آن وقت
به دامان کس ديگر نشستی .
![]() |
|
به نام او , به یاد او و
به نام او , به یاد او و برای او |




*خدايا*
خدايامن دركلبه ي فقيرانه ي خويش چيزي را دارم
كه تو درعرش كبرياي خود نداري
من چون تويي دارم
و لي تو چون خودي نداري
























|
|
|
|

![]() | ||
![]() | ||



ميدوني؟
گاهي آسمون پر از ستاره است
ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگترو درخشانتره
اون ستاره :تویي
من اسمشو گذاشتم تو...
ميدوني:؟
وقتي با ستاره تو حرف ميزنم....
وقتي بهش خيره ميشم يا بهش چشمک ميزنم
هميشه ازم يه چيزي مي پرسه
ميگه:دوستم داري؟ منم ميگم دوستت دارم ...
ولي ديشب از من يک سوال ديگه پرسيد
گفت:تو چرا هيچ وقت از من نمي پرسي که دوستت داري؟
منم ازش پرسيدم : تو چي؟ دوستم داري؟
ميدوني چي گفت؟گفت: قلبتو بده !گفتم چه جوري؟
گفت : چشاتو ببند،يه نفس عميق بکش و خودتو رها کن
قلبت پرداز ميکنه و خودش مياد پيشم
منم همون کاري رو کردم که ستاره گفت.
ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد
ميدوني چي نوشته بود؟
نوشته بود: دوستت دارم
نوشته ستاره ی "تو" ، رو قلبم موند . هنوزم هست.تاآخرم مي مونه
چرا؟ چون بهم گفت: حقيقت هيچ وقت نابود نميشه
چون چيزي است که "باید"وجود داشته باشه ....

تمام آنها که گفتند و ...
ببین دنیا چگونه می گذرد
من بی تو حضور لحظه ها را به انتظار نشسته ام
و می پندارم دنیا رنگ دیگر خواهد شد
چرا با دنیای دلم چنین می کنی
من خسته تر از آنم که بیازارم
کمی با من مدارا کنید
این میل بودن را نیز از من مگیرید
که دیگر امید بودنم نمی ماند
چرا لحظه هایی را که با هم می مانیم
چرا زمان هایی که عاشقا نه برای هم می گوئیم
با اسم کدام دلیل
بی پروا ز میان می برید
کاش دنیا مهربانتر بود
یا که آدم ها ...
کاش خدایم مرا تنها رها نمی کرد
شاید آن موقع دیگر
این همه فریاد نمی شدم...





دلبر چه شد، کز بوی او جانم به لب شد سوی او
لب را نشد وصلی از او، از شرم خال روی او
در روزگار دلبری، دلبر به حکم دلبری!
دل برد و بیدل ماندهام من در هوای کوی او
گر بینم آن زلفش به شب رقصان به بادی هر طرف
افتم چو صیدی بیدفاع
در دام تار موی او
دلبر چه شد تا یک شبی،
یک شب که نه در هر شبی
خیره شوم در چشم او، در چشم پر جادوی او
گر در شبی در خواب خود بینم رخش مهمان خود
شیرین شود هر لحظهام با طبع شیرین گوی او
آندم که میآید تبی، بر تن نشیند با غمی
سوزد در آتش تن ولی خواهم روم پهلوی او
دلبر چه شد، تا از غمی خالی کند دل را دمی
آن دم به دور از هر غمی گیرم ز غم گیسوی او
عمری گذشت و حسرتش ماندش به دل در سینهام
آخر نشد باشد شبی در دست من بازوی او !!

| |
| |

محبت يعني: بر پاييز گريستن، با چشم بسته دنيا را ديدن، شب را چشيدن، سکوت کردن.
غم را دوست دارم چون اشک دل است ....
اشک را دوست دارم چون گواه دل است ....
دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت...
محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم....

گاهی دوست می دارم
ديوانه باشم !
هيچ درک نکنم و هيچ نفهمم ...
در دنيای خويش آزادانه ...
وای خدايا ! چه لذتی در دنيايی زيستن
که کسی از آن خبر نداشته باشد ...

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم
به هوس بازي اين بي خبران مي خندم
من از آن روزي كه دلدارم رفت
به غم و شادي اين ساده دلان مي خندم
آرام و با وقار قدم بر ميداشت چه نگاه سنگين و عميقي، صحبتهايش بوي محبت و گرمي دوستي داشت. هميشه خوشرو و خندان بود، دوست داشت به هر نحوي لبخندي از ما ببيند گاهي حرفهائي مي زد كه هنوز معني آن را نمي دانم.
آخرين دفعهاي كه ديدمش و آخرين ديدار در نگاهم مجسم شد:
دستهاي مرا با دو دستش به گرمي فشرد دوباره به چشمان بي تابم نگريست لبانش تكان خورد مي خواست چيزي بگويد ولي از گفتن آن ترسي داشت نگاهش را به گوشهاي خيره كرد و آرام دستهايش را رها نمود و گفت:
چه سخت است دل كندن از چيزي كه براي او زندگي مي كني
و دردناك اگر بداني ناچاري از پذيرفتن آن
و آنچه سرنوشت براي تو رقم زده است
مي ترسيدم از آنچه تا كنون به آن مي انديشيدم كه شايد به وقوع بپيوندد
ناخواسته اشك درون چشمانم از اين سو به آن سو مي رفت و از من اجازه جريان ميخواست دوباره به من نگاه كرد، التهابم را دريافت و مثل هميشه هنگامي كه ناراحتيام را مي ديد دستي بر شانهام زد و گفت: حالا كه اتفاقي نيافتاده من و تو اينجا در كنار هم هستيم و من سرشار از وجد و شادي از حضور تو،
گفتم: و بعد بي تو
گفت: فكر كن خوابي بوده آشفته و من جز خاطرات فراموش شده تو خواهم شد
و باز خنديد، براي اينكه مرا بخنداند ولي من مي دانستم كه اين خنده چه مفهومي دارد
گفتم: هر كاري بتوانم .... انجام مي دهم .... تا تو ..... خنديد و گفت: لازم نيست كه اين درد پنهان زخمي است قديمي و تو چه مي داني كه آن چيست؟
نگاهي به من انداخت ، دستانم را گرفت و براي آخرين بار شانه هايم را بوسيد و آرام رفت
امروز چه زيبا آرميده در قلبي كه تا ابد خانه اوست براي آخرين بار نگاهش كردم لبخندي به لب داشت انگار كه آنچه كه مقدر بوده از آن راضي و خشنود است و من سرگشته چه دير شناختمش.

|
|
http | |||||||

![]()
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
