تبليغاتX
من تو قصه ی یک کهنه کتابیم مگه نه!؟

من تو قصه ی یک کهنه کتابیم مگه نه!؟

KAVIRE_DEL1364

تو را من چشم در راهم

غريبه 

اسمان يخي 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 19:44  توسط علی  | 

دوستت دارم ای رفیق شفیق مادر

 

 
 
 
 
Childhood Idyll , William-Adolphe Bouguereau
 
 
The Little Gourmet, William-Adolphe Bouguereau
 
 
A Soul Brought to Heaven, William-Adolphe Bouguereau
 
 
The Little Beggars, William-Adolphe Bouguereau
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 22:22  توسط علی  | 

                                      دوستت دارم

 

 

 
 
 

 

 

 Pandora, John William Waterhouse

A Naiad, John William Waterhouse
 
 
 The Tempest, John William Waterhouse
 
Windflowers, John William Waterhouse
 

 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 13:48  توسط علی  | 

 

 

تو در عشق و مستی

جفاکار و ذليل و خود پرستی

ندانستم که در هر یاد و هر نام

رياکاری و دور از رب پرستی

رسيدم مقصد و ديدم که آن وقت

به دامان کس ديگر نشستی .  

به نام او , به یاد او و

 

 

 

 

 

 

به نام او , به یاد او و برای او

برای او

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 10:18  توسط علی  | 

kavire_del1364

ای که بی تو خودمو تک وتنها میبینم     هرجا که پا میذارم تو رو اونجا میبینم

تنها

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .


 

موش منه این پسره یه بوس بده با با

 

 

 


 

The Eve of Peace, George Frederic Watts
 
 
The Dweller in the Innermost, George Frederic Watts
 

Hope, George Frederic Watts
 
 
Choosing, George Frederic Watts
 
Clytemnestra, Hon. John Collier
 
Boreas, John William Waterhouse
 
The Ancient of Days, William Blake
 
 
The Scapegoat, William Holman Hunt
 
The Light of the World, William Holman Hunt
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 23:54  توسط علی  | 

ای کاش دستان قشنگت کلبه ی ویرانه ام را ویران تر از این نمی کرد

 

 

Lady of Shallot, John William Waterhouse

 
Magic Circle, John William Waterhouse
 
The Storm, Pierre Auguste Cott
 
 
Sleeping Beauty, Henry Meynell Rheam
 
The Lament for Icarus, Herbert James Draper
 
 
Day and the Dawnstar, Herbert James Draper
 
 
Night, Sir Edward Burne-Jones
 
Evening Star, Alphonse Mucha

 

Morning Star, Alphonse Mucha
 
Quo Vadis, Alphonse Mucha
 
Priestess of Delphi, Hon. John Collier
 
 
Bacchante, William-Adolphe Bouguereau
 
 
All Souls Day, William-Adolphe Bouguereau
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 22:57  توسط علی  | 

The Rose Bower, Edward Burne-Jones

Ophelia, John William Waterhouse

Windflowers, John William Waterhouse

The Tempest, John William Waterhouse

The Song In My Heart...

                                   من همیشه قصه یی عشقو می گم

                                          ولی تنها یارم این ساز منه .

                                        عمور عاشق بودنم چقدر کمه

                                               آخرش آخر آواز منه.

عشق .....وباید عاشق بود.
عشق .......وباید عاشق بود.

Never Too Far... Tell your sweetheart how you feel without him/ her !

اگر قلبتان را با افسوسهای گذشته ونگرانیهای فردا انباشته

سازید دیگر امروزی برای شکرگذاری برایتان باقی نمی ماند. 

عشق..............وباید عاشق بود.

عشق تنها چیزی است که می تواند تقسیم شود

 بدون آنکه چیزی از آن کم شود.

آدم کسی را که دوست.

همیشه اذیت میکنه.

اماخودش

  فکر میکنه

  که داره

  محبت

  می

   کنه.

 

 

 

 

 

A Beautiful Day !
اموخته ام ونیاموخته ام
Sending An Angel Your Way !

 

زندگی به من اموخت که چگونه گریه کنم.

اما گریه به من نیاموختکه چگونه زندگی کنم.

تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

تو نیز به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم.

 

 

همیشه درقلبم
You Are Special..., Roses With Heart

                     از یادم نمی ری ای عزیزترین....

                     پس تو هم مرا از یادت نبر ای زیباترین....    

روزگار غریبی است

Missing You Every Moment... A heartfelt message to reach out to your beloved.        

   "  روزگار غریبیست نازنین"

    عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

      تورا می شناسم ای شب گرد عاشق...

     تو که با اسم شبنم من آشنایی.......

     "  روزگار غریبیست نازنین."

Hope Cupid Strikes For You !

                               

                        به تو می اندیشم .

                     که آخرین بهانه ام هستی.

               آخرین ترانه ام....آخرین صدام آخرین نفسم

                       آخرین عشقم وهمدمم.

                            به تو می اندیشم

                

 

Clytie, Fredric, Lord Leighton
 
Fairies Looking Through an Open Window, John Anster Christian Fitzgerald

                      من ندانم که هستم.

              اما می دانم که تو آن فرشتهء زیبایی هستی.

                   ای غریبه دوستت دارم تاهمیشه

You've Touched My Life...

تقدیم به همه دوستای عزیز.

 

Flaming June, Fredric, Lord Leighton

آمدی چه زیباست.

گفتم دوستت دارم.چه صادقانه.

پذیرفتی.چه فریبانه.!

آغوشم برایت باز شد.چه ابلهانه.!

باتو خوش بودم چه کودکانه.!

همه چیزم شدی.چه زود!چه عاشقانه!

نیازمندت شدم .چه حقیرانه!

به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی!چه ناجوانمردانه.!

واژه غریب خدا حافظی به میان آ‌مد.چه بی رحمانه!

ومن سوختم چه عاشقانه.

ولی هنوز هم دوستت دارم غریبه.

                           هنوز هم دوستت دارم .غریبه

 

"به نام آ نکه در غم وغربت دلها را می دهد درس وعبرت.  

 

           دلم مهربان شدوخواب برچشمانم حرام.

          چه جوری می خوابد آنی که از دوستانش جداشد؟

          نه به خدا من با ارادتم از شماجدانخواهم شد

          اما.............!

           تعجب می کنم از تقدیر این سرنوشت

         از آنهایی که دوستشان دارم جدا خواهم شد.

         پس سلام می فرستم برای شما!

حن قلبی والمنام علی حرام

من فارق الاصدقاءکیف ینام؟

لاوالله انا ما فارقتکم ب‌ءرادتی.

ولاکن..............!

تعجبتُ من تقدیر هذا الزمان.

سئتفرق عن اللذین احبهم .

فعلیکم منی السلام!

نفرین به سفر.

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد.

که هرچه کرد او کرد

Chivalry, Sir Frank Dicksee
 

"به نام اون مهربونی که منو دیونه ی تو کرده

              وتورو دیوونه دیگری"

عاشق ومجنونت شدم.

                        نخونده مهمونت شدم.

     کلی پریشونت شدم .

                                      اما.....!

 اما بازهم نیامدی!!!!!!                                                               

 

بدون شرح

Stitching the Standard, Edmund Blair Leighton

The Fairy's Funeral, John Anster Christian Fitzgerald     

تو ای اشک:

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 23:24  توسط علی  | 

تو را دوست دارم بی انکه بدانم چرا

 

 

 

وقتي تو نمي توني اونقدري كه محبوبت رو دوست داري بهش بگي پس بهتره كه به جنون برسي و لال بشي و فقط با نگاهت بهش بگي كه دوستش داري ...
اون وقته كه حس عشق رو تو دلت هميشه مثل يه داغ نگه مي داري...
عشق يعني اين ...

 

دل من تو رو می خواد 
تو کی هستی که دلم برات پر ميزنه
برای ديدن تو به آسمون سر ميزنه 
تو نباشی دل من بی عشق تو ميميره
تو بايد بدونی دلم به عشق تو اسيره 
دل من تو رو می خواد 
تو اميد زندگيمی تو تمام زندگيمی
توئی اون صدای قلبم توئی اون بود نبودم 
دل من تو رو می خواد 
من می خوام تو منو صدا کنی
يا فقط يه بار تو چشمام نگاه کنی 
بيا برگرد دوباره
بی تو اين دل بيقراره 
دل من تو رو می خواد
بدونه تو دل من رنگ بهار نداره
جز با تو بودن آرزويی نداره

سوگند

سوگند به كتابهايي كه در قفسه ي كهنه ي كتابخانه ام به من نگاه مي كنند

سو گند به آخرين برگي كه از شاخه ي درخت انجير مي افتد

سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار به سوي تو پر مي كشند

به مرغهاي آسمان نيم نگاهي هم نمي اندازم

و جواب سلام آهوان منتظر را نمي دهم

به شرطي كه تو در كنارم باشي 

 

 

دوستت دارم....

ده تا شاخه گل برات می فرستم نه تاش طبیعیه و یکیش مصنوعی   و روی اون یه کارت می زنم میگم تا وقتی که آخرین گل پژمرده نشده من

دوست دارم

 

 

 

تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سر بکنم

نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم

نمی تونم نمیتونم نمیتونم من تو رو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 22:30  توسط علی  | 

تو غم عشق منی شیرینی

کاش هیچکس تنها نبود

کاش دیدنت رویا نبود

گفته بودی می مانم ولی

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

من دعا کردم برای بازگشت

دستهای تو ولی بالا نبود

یک نفر آمد صدایم کرد و رفت

با صدایش آشنایم کرد و رفت

پشت پرچین شقایق که رسید

ناگهان تنها رهایم کرد و رفت 

بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم

ما با داغ تو ای عشق  به دنیا چه کنم

بهر هر درد دوائی است بجز داغ جوان

 من به دردی که بر او نیست مدوا چه کنم  

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،

وجودم از تمنای تو سرشار است ،

زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...

خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ...

رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛

همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛

همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛

همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛

همان جاها ، که پشت پرده شب ،

دختر خورشید فردا را می آرایند ؛

همین فردای افسون ریز رویایی ،

همین فردا که راه خواب من بسته ست ،

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است !

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست !

همین فردا ، همین فردا...

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ،

سیاهی تار می بندد ،

چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،

دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،

به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست !

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناریها سرود صبح می خوانند ...

... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه :

تو را ، از دور می بینم که می آیی ،

تو را از دور می بینم که می خندی ،

تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،

... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،

سراپا چشم خواهم شد .

تو را در بازوان خویش خواهم دید !

سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت :

برایت شعر خواهم خواند ،

برایم شعر خواهی خواند ،

تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید !

و گر بختم کند یاری ،

در آغوش تو ...

... ای افسوس !

سیاهی تار می بندد ،

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز

زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است

0.
 
 
 
دوست دارم خدا
دوست دارم نی نی جون

Illusion

        

عشق يعني رفتن راه وفاعشق يعني پرواز در حال و هواعشق      يعني  جذب تو ترك جفاعشق يعني چشم مست و بي رياعشق يعني سينه اي صاف از طلاعشق يعني دو قلب از اوج نورعشق يعني انتهاي يك غرورعشق يعني مستي و ديوانگيعشق يعني با جهان بيگانگيعشق يعني بت پرستش يك خداديدنت در اوج آنجا انتهاعشق يعني يك تخيل خواب نازعشق يعني با تو بودن يك نيازعشق يعني لاله ها رنگ صفاعشق يعني دوري و زجر و وفاعشق يعني ديدن روياي تو عشق يعني عشق و عشق و عشق تو

 

 

 

 lost love
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
           

 
 
 
 
آرزوی فلفلی
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است .

همه چیز تنها یک چیز است وهنگامی که آرزوی چیزی را داری

سراسر کیهان همدست می شود

تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.

ومن آرزو می کنم که همه به آرزوهاشون برسن.

 

 

 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 20:27  توسط علی  | 

ز حسرت دارم به روی ماهش

فشاندم از غم به خاک راهش

تا جان دارم من می سوزم

با غم فراق او می سازم

به یادت ای نگارم

به یادت ای نگارم

ما متولد شده ایم

برای یگانه بودن

دنیا را سرشار از خوبی ها می بینیم

و هیچ گاه اسیر روزمرگی نخواهیم شد!

چون در نگاه ما

خورشید از غرب طلوع میکند!!!!

 

          

وصيت من
مرا با لباس عشق در خاک گذاريد تا بفهمد تا اخرين لحظه ي زندگي رنگ عشق او به تن داشتم. چشمان مرا باز گذاريد تا دريابد چشم در راه نگاه زيباي او بودم تا لحظه ي مرگ. دستان مرا باز گذاريد تا ببيند تا اخرين نفس تشنه ي اغوش گرم او بودم

 

آسمان را خسته است                               roter Rosentraum

   

به نام خدا

عمری است یادمان داده اید بر ذهنها ی مملو از عشق خنجر از پشت نزنیم.عمری است اموختیم که صفا را صداقت را در جویبار کلبه عشق بییابیم.شما از آغاز که به دنیا آمدیم خورشید را نشانمان دادیدتا مبادا کدورت شب را حس کنیمن هنگام که تازه بچه بودیم به ما امید وصل به بهار را اموختید٬و ما به امید بزرگی که خود هستیم.توانستیم عشق را به احساس گره بزنیم.و بزرگ شدیم ما به این امیدکه روزی قادریم عشق را حس کنیم و محبت را در دنیای بی محبتی تفسیر کنیم.عاطفه را در دنیای بی عاطفه گیها معنی دهیم.به زندگی دل بستیم ما چون یادمان دادید زندگی تا هست برای ما نشانی از مهر و وفاست چون به ما گفتید زندگی یعنی نثار دو عشق به دلهای عاشق زندگی یعنی دوباره خواندن افسانه لیلی و مجنون زنده کردن خاطره شیرین و فرهاد...حال ای عزیزان که تا این حد عشق را برایمان تفسیر کردید پس چرا میگویید عشق را در سینه پنهان کنید تا مبادا مهر ابتذال بر تو زنند.محبت را در دل جای نده تا مبادا گویند نجابتت در تو مرده.چرا پس از سالها طعم محبت میخواهید به دروغ بگوییم که عاشق نیستیم در حالی که عمری است درس عشق را فهمیدیم مگر در کودکی شما خورشید را بر ذهنهای ما گره نمی زدید تا ما درد شب را حس نکنیم پس چرا حالا عاطفه را در شب اسیر کرده اید . پس چرا محبت را در زیر فرسنگها خاک پنهان میکنید در حالی که محبت باید بر سر در همه خانه ها اذین ببندد.ای انسانها پس عاطفه را به چه می فروشید.ببین ای یار چه امد بر سر عشق ما.ما که تا دیروز افرینها به مجنون گفتیم که در داغ لیلی مرد ما که تا دیروز لیلی را ستودیم که عشق را زندانی کرد... پس چه شد ان همه رشادتان که عشق را به همه چیز فروختید چرا شقایق  را زندانی کردید پس چراپرستو هارا واداشتید دیگر اوازه عشق سر ندهند.چگونه دراین نامردیهامن گریه نکنم چگونه در    این بی وفا ییها ناله نزنم چگونه داغ جوجه پرستو را ببینم اما از  نهان در سوگ پرستوی مادر گریه نکنم چگونه باید مثل    شما زندگی کنم .چگونه پس از سالها عشق میخواهید بی وفایی یادمان دهید چگونه دل را باید اسیر زشتیها کرد در حالی که محبت منتظر است.بیا تا ابد من و تو در زمره دلهایمان جایی برای عاطفه بگذاریم .بیا زندگی را خر کنیم بگوییم زندگی          زیباست در اوج بی محبتیها.اری بگذار بگوییم به دروغ زنذگی زیباست.یک توحم یک رویا و یا یک واقعییت پیچیده و یا یک انعکاس بی همتا برای منتظران افق.اری زندگی در کنار همه اینها زیباست بیا من و تو در افسانه همه بدیها و زشتیها باز هم   بگوییم زندگی زیباست اما زندگی چه کرد جز اینکه با درد عشق ما را در غم گلهای سرخ شریک کرد جز اینکه لبان ترک    بسته عاطفه را خشکاند جز انکه عشق را سوزاند اما خاکستر نکرد تا بیشتر زجرش دهد                                       

 

             

   

وقتی که بر روی شیشه ی غبار گرفته ی اتاقم نوشتم دوستت دارم او اشک ریخت

تو

 

lovechoko9hw.jpg

درد
رنگ و بوی غنچه دل است.
پس چگونه من، رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق.
شعر تازه مرا
درد گفته است،
درد هم شنفته است.
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست.
درد، نام دیگر من است.
من چگونه خویش را صدا
کنم..............

کارت تبريک

دوستي از ديدگاه من كلمه مقدسي است . هر كس را كه دوست مي خوانيم يعني پرده افكار خويش و چه بسا قلب خويش را ساده و بي ريا با او قسمت مي كنيم . دوست يعني درختي براي گرفتن خستگي ... تا به حال فكر كرده اي كه چند تن از دوستان خود را سالهاست كه از ياد برده اي ؟ ... مي داني كه شكننده ترين روش براي خراب كردن يك دوستي بي اعتناييست ؟ اين يعني انكار خاطره .. انكار روزگاري كه لبخند زدي ... انكار روزي كه خستگي خود را زير سايه يك درخت مهربان گرفتي .. انكار محبت ... از آن روز كه مرا دوست خواندي ندانسته قلب اندوهناك خويش را به دستهاي قدرتمند تو سپردم تا به نسيم صبح تازگي بدهي نه به باد فراموشي ! نمي دانم مي داني چقدر در اين لحظه عزيز به تو نيازمندم ؟ شايد فكر نكرده باشي كه براي من گاهي هواي نفس كشيدن مي شوي ! اگر مي دانستي تا اين پايه بيرحمانه بي اعتنايي نمي كردي ... شايد فكر نكرده باشي كه « ميل به صميميت نشانه قوت است نه ضعف بلوغ است نه نياز عصبي ...» براي من همين كافيست كه پس از گذشت هزار سال نوري يك روز صداي تو را از كيلومترها آنطرفتر بشنوم كه سلام .... همين كه سلامتي براي من كافيست
خورشيد سادگي و مهر ! غروب نكن .. من به قدرت روح تو نيازمندم ... كاش مي شد عاشق يك دوست شد ! اما انگار دوست ، دوست است و معشوق ، معشوق ... پيام دوست مهر است ... محبت است .... لبخند است ... من مي خواهم تا ابد به رويم لبخند بزني .. عشق يك ستاره است كه به زودي رو به زوال خواهد رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 20:27  توسط علی  | 


 
 

 2
 

                                         عشققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق 

 

 

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 16:49  توسط علی  | 

تنها ترینم

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

             وقتی چشمات ديگه اشكی برای ريختن نداشته با شه

 

                                               وقتی ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشی ......

 

             وقتی ديگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

 

                                             وقتی ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

 

             وقتی از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

 

                                             وقتی چشم از دنيا ببندی وآرزوی مرگ كنی...

 

            وقتی احساس می كنی ديگه هيچ كس تو رو درك نمی كنه

  

                                             وقتی احساس كنی تنها ترين تنهای دنيا هستی

 

           ووقتی باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 

                                  چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 14:17  توسط علی  | 

 

 

                                      

                                bellright3zc.gifپسری تنهاbellleft8gb.gifدر دادگه عشق کنم از تو شکایت

 گویم که کشت مرا دو چشمان قشنگت

 

اگه از من

           تو بپرسی

                     رنگ عاشقی چه رنگه

                                       من میگم رنگش سیاهه

                                                        اما باز واسم قشنگه

                                                                              تو همونی

                                                                                        که میگفتی

                                                                                            همیشه پیشم میمونی 

                                                                                    چرا قلبمو شکستی

                                                                        چرا از من گریزونی 

                                                              باور نداره قلبم  

                                            وقت وداع رسیده 

                              انگار که قم آتشی

                      بر پیکرم کشیده  

            بر پیکرم کشیده 

دونه دونه روی ناودون

                 قطره های سرد بارون 

                                بی تو اما یه کویرم

                                           تو نباشی من میمیرم

                                                              قطره قطره

                                                                        چکه چکه

                                                                              اشک آسمون میباره

                                                                                               گله دارم از خداوند

                                                                                                            اگه باز تو رو نیاره

                                                                                           گله دارم از خداوند

                                                                                  اگه باز تو رو نیاره

                                                                            دونه دونه

                                                                     قطره قطره

                                                                چکه چکه

                                                             ذره ذره

                                                        دونه دونه

                                                  قطره قطره

                                              چکه چکه

                                           ذره ذره

                                     توی خوابم

                                 نمیدیدم

                  که یه روز از تو جداشم

         چرا قسمت من این بود

    که گرفتار تو باشم

    نمیدونی

       که جداییت

              واسه من

                     معنی درده

                              خونه بی تو

                                          مثل زندون

                                                    خونه بی تو

                                                             سرده سرده

                                                                      باور نداره قلبم

                                                                               وقت وداع رسیده

                                                                                      انگار که قم آتشی

                                                                                                  بر پیکرم کشیده

                                                                                                             بر پیکرم کشیده

                                                                                            دونه دونه روی ناودون

                                                                                   قطره های سرد بارون 

                                                                   بی تو اما یه کویرم

                                                   تو نباشی من میمیرم

                                          قطره قطره 

                                 چکه چکه

             اشک آسمون میباره

    گله دارم از خداوند

                  اگه باز تو رو نیاره

                           گله دارم از خداوند

                                          اگه باز تو رو نیاره

                                                           دونه دونه

                                                                  قطره قطره

                                                                            چکه چکه

                                                                                      ذره ذره

                                                                                             دونه دونه

                                                                                                     قطره قطره

                                                                                                               چکه چکه

                                                                                                                         ذره ذره

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 14:17  توسط علی  | 

 


 

 

 

تو در عشق و مستی

جفاکار و ذليل و خود پرستی

ندانستم که در هر یاد و هر نام

رياکاری و دور از رب پرستی

رسيدم مقصد و ديدم که آن وقت

به دامان کس ديگر نشستی .  

به نام او , به یاد او و

 

 

 

 

 

 

 

به نام او , به یاد او و برای او

برای او

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 23:17  توسط علی  | 

                             

*خدايا*

خدايامن دركلبه ي فقيرانه ي خويش چيزي را دارم

 

كه تو درعرش كبرياي خود نداري

 

من چون تويي دارم

 

و لي تو چون خودي نداري

 

تو بهترینی

 

 

 

 

 

 

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

http://007spy.blogfa.com 

 

http://007spy.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 18:47  توسط علی  | 

 

 

 

 Hosted by Tinypic.com         

 

 

 

  

 

 

love32.jpg

 

g

d

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 12:17  توسط علی  | 

 

 ميدوني؟
گاهي آسمون پر از ستاره است
ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگترو درخشانتره
اون ستاره :تویي
من اسمشو گذاشتم تو...
ميدوني:؟
وقتي با ستاره تو حرف ميزنم....
وقتي بهش خيره ميشم يا بهش چشمک ميزنم
هميشه ازم يه چيزي مي پرسه

ميگه:دوستم داري؟ منم ميگم دوستت دارم ...
ولي ديشب از من يک سوال ديگه پرسيد
گفت:تو چرا هيچ وقت از من نمي پرسي که دوستت داري؟
منم ازش پرسيدم : تو چي؟ دوستم داري؟
ميدوني چي گفت؟گفت: قلبتو بده !گفتم چه جوري؟
گفت : چشاتو ببند،يه نفس عميق بکش و خودتو رها کن
قلبت پرداز ميکنه و خودش مياد پيشم
منم همون کاري رو کردم که ستاره گفت.
ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد

ميدوني چي نوشته بود؟
نوشته بود: دوستت دارم
نوشته ستاره ی "تو" ، رو قلبم موند . هنوزم هست.تاآخرم مي مونه
چرا؟ چون بهم گفت: حقيقت هيچ وقت نابود نميشه

چون چيزي است که "باید"وجود داشته باشه ....

 

تمام آنها که گفتند و ...

 

 

ببین دنیا چگونه می گذرد

من بی تو حضور لحظه ها را به انتظار نشسته ام

و می پندارم دنیا رنگ دیگر خواهد شد

چرا با دنیای دلم چنین می کنی

من خسته تر از آنم که بیازارم

کمی با من مدارا کنید

این میل بودن را نیز از من مگیرید

که دیگر امید بودنم نمی ماند

چرا لحظه هایی را که با هم می مانیم

چرا زمان هایی که عاشقا نه برای هم می گوئیم

با اسم کدام دلیل

بی پروا ز میان می برید

کاش دنیا مهربانتر بود

یا که آدم ها ...

کاش خدایم مرا تنها رها نمی کرد

شاید آن موقع دیگر

این همه فریاد نمی شدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 18:47  توسط علی  | 

عشق بی معنی نیست

 

 

دلبر چه شد، کز بوی او جانم به لب شد سوی او         

لب را نشد وصلی از او، از شرم خال روی او

  در روزگار دلبری، دلبر به حکم دلبری!  

 دل برد و بیدل مانده‌ام من در هوای کوی او

 گر بینم آن زلفش به شب رقصان به بادی هر طرف        

افتم چو صیدی بی‌دفاع

در دام تار موی او

 دلبر چه شد تا یک شبی،

یک شب که نه در هر شبی
 

خیره شوم در چشم او، در چشم پر جادوی او

 گر در شبی در خواب خود بینم رخش مهمان خود              

 شیرین شود هر لحظه‌ام با طبع شیرین گوی او

آندم که می‌آید تبی، بر تن نشیند با غمی
  

 سوزد در آتش تن ولی خواهم روم پهلوی او

  دلبر چه شد، تا از غمی خالی کند دل را دمی  

 آن دم به دور از هر غمی گیرم ز غم گیسوی او  

عمری گذشت و حسرتش ماندش به دل در سینه‌ام

آخر نشد باشد شبی در دست من بازوی او !!

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1384ساعت 16:39  توسط علی  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1384ساعت 16:45  توسط علی  | 

2khtar.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1384ساعت 19:36  توسط علی  | 

وصیت نامه من:

هنگامی که مردم:

                     مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام

                     دستانم رابیرون بگذارید تا همه بدانند از دنیا چیزی نبرده ام

                     چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام

                                      و بر سنگ مزارم بنویسید:

                               که آشفته دلی بود در این خلوت خاموش    

                         او زادهء غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش

                                                           
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1384ساعت 20:43  توسط علی  | 

               

    

            محبت يعني: بر پاييز گريستن، با چشم بسته دنيا را ديدن، شب را چشيدن، سکوت کردن.

غم را دوست دارم چون اشک دل است ....

اشک را دوست دارم چون گواه دل است ....

دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت...

محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم....

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت 22:23  توسط علی  | 

 

گاهی دوست می دارم

ديوانه باشم !

هيچ درک نکنم و هيچ نفهمم ...

در دنيای خويش آزادانه ...

وای خدايا ! چه لذتی در دنيايی زيستن

که کسی از آن خبر نداشته باشد ...  

 

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم

 

 

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم

به هوس بازي اين بي خبران مي خندم

من از آن روزي كه دلدارم رفت

به غم و شادي اين ساده دلان  مي خندم

 آرام و با وقار قدم بر مي‌داشت چه نگاه سنگين و عميقي، صحبت‌هايش بوي محبت و گرمي دوستي داشت. هميشه خوشرو و خندان بود، دوست داشت به هر نحوي لبخندي از ما ببيند گاهي حرفهائي مي زد كه هنوز معني آن را نمي دانم.

آخرين دفعه‌اي كه ديدمش و آخرين ديدار در نگاهم مجسم شد:

دستهاي مرا با دو دستش به گرمي فشرد دوباره به چشمان بي تابم نگريست لبانش تكان خورد  مي خواست چيزي بگويد ولي از گفتن آن ترسي داشت نگاهش را به گوشه‌اي خيره كرد و آرام دستهايش را رها نمود و گفت:

چه سخت است دل كندن از چيزي كه براي او زندگي مي كني

و دردناك اگر بداني ناچاري از پذيرفتن آن

و آنچه سرنوشت براي تو رقم زده است

مي ترسيدم از آنچه تا كنون به آن مي انديشيدم كه شايد به وقوع بپيوندد

ناخواسته اشك درون چشمانم از اين سو به آن سو مي رفت و از من اجازه جريان ميخواست دوباره به من نگاه كرد، التهابم را دريافت و مثل هميشه هنگامي كه ناراحتي‌ام را مي ديد دستي بر شانه‌ام زد و گفت: حالا كه اتفاقي نيافتاده من و تو اينجا در كنار هم هستيم و من سرشار از وجد و شادي از حضور تو،

گفتم: و بعد بي تو

گفت: فكر كن خوابي بوده آشفته و من جز خاطرات فراموش شده تو خواهم شد

و باز خنديد، براي اينكه مرا بخنداند ولي من مي دانستم كه اين خنده چه مفهومي دارد

گفتم: هر كاري بتوانم .... انجام مي دهم .... تا تو .....  خنديد و گفت: لازم نيست كه اين درد پنهان زخمي است قديمي و تو چه مي داني كه آن چيست؟

نگاهي به من انداخت ، دستانم را گرفت و براي آخرين بار شانه هايم را بوسيد و آرام رفت

امروز چه زيبا آرميده در قلبي كه تا ابد خانه اوست براي آخرين بار نگاهش كردم لبخندي به لب داشت انگار كه آنچه كه مقدر بوده از آن راضي و خشنود است و من سرگشته چه دير شناختمش.

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1384ساعت 12:2  توسط علی  | 

بسوز ای شمع در کنار من بسوز


 

 

 

 

 

واژه ها را باید فهمید

نگاه دل را باید حس کرد

و همچنان جاده می رود تا انتها

و طنین دلنواز موسیقی عشق

مرز فاصله ها را می شکافد

و تپش های قلب مرا

بر ضربان زمان

تسخیر می سازد

تا شاید این سان بگوید

پرسش دل؟!

برای بودن و زیستن

باید تحمل کرد دنیای بی مهر

که در گذر زمان

صدای بودن و زیستن

طنین آوای لحظه ها خواهد شد

بمان تا چشم هایم را

برای تو با تو

به روی دنیا باز کنم

تا دلم آرام گیرد

در لحظه های با تو بودن

و بگریزم از تمام خستگی ها

بمان

 

 

http

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 22:42  توسط علی  | 

 

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 22:40  توسط علی  | 

 
                  
 
 
 
بر تو سلام ای غم
                  ای همد م و مونس روز و شب من
در وقت تنهایی
                من جز تو غمخواری ندارم ای غم
گریه کن ای غم
                ای یار د یرین جای من
بس که من گریه کردم
                       شد تمام اشک های من
که گویی تو را سرشتند با گل من
     بس که گریه کرد م ، شد تمام اشک های من
 
 
                  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 22:39  توسط علی  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 22:22  توسط علی  | 

 

 

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 22:22  توسط علی  | 

 

 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 22:22  توسط علی  | 

 

 

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384ساعت 22:22  توسط علی  |